تبليغاتX
bollywood




bollywood

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
Tere liye
ا ينم يک عکس از هنرپيشه محبوب خودم امريتا راو با يک شعر تقديم به همه دوست های گل






Tere liye, ham hain jiye, honton ko siye
Tere liye, ham hain jiye, har aansoo piye
Dil mein magar, jalte rahe, chaahat ke diye
Tere liye, tere liye
Tere liye, ham hain jiye, har aansoo piye
Tere liye, ham hain jiye, honton ko siye
Dil mein magar, jalte rahe, chaahat ke diye
Tere liye, tere liye

 

نويسنده: nena مورخ: سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 0:55
|+|
Amrita rao
ا ينم يک عکس از هنرپيشه محبوب خودم امريتا راو با يک شعر تقديم به همه دوست های گل




    


 
 tere bin main yun kaise jiya
kaise jiya tere bin
tere bin main yun kaise jiya
kaise jiya tere bin
lekar yaad teri raaten meri kati
mujhse baaten teri karti hai chaandani
tanha hai tujh bin raaten meri
din mere din ke jaise nahi
tanha badan tanha hai ruh nam meri aankhen rahe
aaja mere ab rubaru
jeena nahi bin tere
tere bin main yun kaise jiya
kaise jiya tere bin
tere bin main yun kaise jiya
     kaise jiya tere bin  
نويسنده: nena مورخ: سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 0:47
|+|
Kajol
اينم چند تا عکس از کاجول که يکی از دوست های گل درخواست کردند
بقيه اش را تو ادامه مطلب ميتوانيد ببينيد


نويسنده: nena مورخ: سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 0:29
|+|
Dil Ne Jise Apna Kahaa



دل نه جسه آپناکاها
تهیه کننده : موکش تالرجا ، سونیل مانچاندا
کارگردان : آتول آگنی هوتری
آهنگساز : ای.ار.رحمان ، همیش رشامیا
موزیک متن : ویکی گوسوامی
اشعار : محبوب سمیر
فیلمبردار : استفان فرناندرز ، کیشور کاپادیا
فیلم نامه : پورنیندو شیکر ، آلوک آپادیانا
دیالوگ : جاوید صدیقی
کارگردان هنری : آر.ورمان
طراح حرکات اکشن : ماهندراورما
طراح حرکات موزون : ویباوی مرچانت ، گانش آچاریا ،راجوخان
تدوین : کیشاونایدو
ضبط صدا : جگموهان آناند
تبلیغات : هیمانشو ناندا ، راهول ناندا
دستیار کارگردان : آلوک آپادیانا ، بالدیو والا
ناظر تهیه : جیتندر باگا
نویسنده : آتول آگنی هوتری
خوانندگان : آدیت نارایان ، آلکایا گنیک ، سونو نیگام ، سادینا سارغم ، سوجاتری ودی ، آلیشا چینوی ، کی.کی ، مدهوشری ، پاملاجین ، گایاتری کارتیک ، رقیب جایش
بازیگران : سلمان خان ، پریتی زیتا ، بومیکا چاولا ، هلن خان ، راتی آگنی هوتری ، آصف شیخ ، رنو کاشاهانی و با حضور افتخاری ریاسن
خلاصه فیلم: ریشاب و پری زوج خوشبختی هستند که زندگی خوبی در کنار هم دارند . آنها عاشقانه همدیگر را دوست دارند و همیشه سعی می کنند آنچه را که دیگری دوست دارد برایش مهیا کنند. پری پزشک است و آرزو دارد یک بیمارستان مخصوص کودکان بسازد . ریشاب مدیر یک موسسه تبلیغاتی می باشد . پس از مدتی کار ریشاب حسابی می گیرد و با سرمایه گذاری کردن موفق می شود خانهای را که پری دوست دارد و همیشه صبحها به هنگام پیاده روی تماشا می کند بخرد این خانه بالای خلیج قرار دارد و مشرف به دریاست .



آنها زندگی زیبایی را در آن خانه شروع می کنند و هنگامی که پری حامله می شود این زندگی زیبا تر از قبل می شود پری هنگامی که حامله می شود بیشتر علاقمند می شود بیمارستان کودکان را بسازد و چون دوست دارد این بیمارستان به شکلی باشد که کودکان در آن از بستری شدن هراسی نداشته باشند تصمیم میگیرد طرحی که در ذهن دارد با ریشاب در میان بگذارد . ریشاب از طرح او استقبال می کند . همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه یک روز پری در حالیکه فریاد می زد از خواب پرید او کابوس دیده بود که ریشاب با خارهایی که اطرافش را گرفته زنده به گور شده است و با هراس از خواب پرید ریشاب که در حال حاضر شدن برای رفتن به سر کار بود با صدای داد او به سویش آمد و سعی کرد او را آرام کند و قول داد که زود از سر کار برمی گردد. پری تصمیم گرفت که به بیمارستان برود و به بیماران خود سربزند در ضمن بیماری به نام تانی دارد که نیاز به قلب پیوندی دارد و این بیمار اهل کارهای طراحی است و ایده های خوبی دارد به همین دلیل طرحهای خود را نیز برداشت که به او نشان دهد و از او همفکری بخواهد. در راه ریشاب به او تلفن زد و مشغول حرف زدن بودن و ریشاب به او پیشنهاد کرد عوض رفتن به بیمارستا به دفتر کار او بیاید و به او کمک کند ( ما در اول فیلم میبینیم که ریشاب راجع به هر چیز مهمی که می خواهد تصمیم بگیرد و یا طرح بدهد پری را مجسم می کند و از او الهام می گیرد ) و پری نیز با او در حال شوخی است که می بیند دو موتور سوار در حال سبقت گرفتن و ویراژ دادن هستند ولی برای او خطری را ندارد و او به حرف زدن با ریشاب ادامه می دهد تا اینکه دو موتور سوار در یکی از این ویراژها تصادف می کنند پری تلفن را کنار می گذارد و سعی می کند ماشین را کنترل کن و ریشاب نیز نگران از این کار پری مرتب او را صدا می زند خوشبختانه پری می تواند ماشین را کنترل کند و می ایستد. ولی در این هنگام ناگهان اتفاق دیگری می افتد راننده ماشین تریلی که از پشت سر او در حال حرکت بود قادر به نگه داری ماشین خود نیست و به ماشین پری می کوبد و او پرت می شود داخل دره و تراژدی آغاز می شود پری را به بیمارستان می رسانند ولی او نمی تواند زنده بماند و چون خودش آگاه به شرایطش است وصیت می کند که قلبش را به دختر جوانی که در بخش بستری است و منتظر قلب پیوندی است بدهند . ریشاب که در شرایط روحی بسیار بدی است حتی حاضر نمی شود به این سخنان گوش کند و پری مجبور می شود از دوست پزشک خود که در آن بیمارستان است خواهش کند این کار را انجام دهد . ریشاب به خواهرش زنگ می زند که پیش او بیاید پس از فوت پری زندگی برای ریشاب تمام شده است مدت زمان زیادی را در حالت خواب و گیجی بسر می برد تا زمانیکه پس از مدتها خواهرش با به صحبت می نشیند و او را قانع می کند که شروع به زندگی کند . ریشاب در ظاهر سعی می کند قبول کند و خواهر را راهی خانه خودش می کند ولی قادر به این کار نیست و هرچه می کند نمی تواند جای خالی پری را ببیند و همچون آدمهای منگ است تا اینکه یکشب صدایی در اتاق پهلویی می شنود به آنجا که می رود پسر نوجوانی را در حال دزدی می بیند آن پسر را می گیرد ولی به جای تحویل به پلیس به او غذا می دهد و تا او در حال غذا خوردن است بغچه ای را که او در حال دزدینش بود باز می کند و در آن تمام طراحی های پری برای بیمارستان کودکان را می بیند در او نور امیدی شروع بدرخشیدن می کند و او تصمیم می گیرد آخرین خواسته پری را جامعه عمل بپوشاند صبح فردا همچون قدیم با روحیه تازه به دفتر کار خود می رود کارمندان او از شدت خوشحالی نمی دانند که چکار بکنند او برنامه خود را برای ساخت بیمارستان کودکان توضیح می دهد و کارمندانش قوی ترین تیمها را برای شروع کار استخدام می کنند .


از طرفی تانی که حالا با قلب پری دوباره به زندگی بازگشته فکر می کند باید از خانواده اهدا کننده تشکر کند برای همین نامه ای می نویسد و پیش دکتر می رود و می گوید که می داند همسر آن زن دوست ندارد او را ببیند ولی خواهش می کند این نامه را به آنها بدهد تا آنها بدانند که او آدم ناسپاسی نبوده است هنگامی که از بیمارستان بیرون می رود و می خواهد سوار دوچرخه خود بشود ریشاب از ماشین پیاده می شود وقتی که از کنار تانی می گذرد تانی احساس می کند که با تمام وجود به سوی او کشیده شده و ریشاب نیز لحظه ای احساس ارتعاش میکند ولی برنمی گردد.
در این هنگام روز عروسی دوست پری از راه می رسد و در این عروسی یکی از دوستان عروس که شرکت می کند به همراه دوستش می رود و این دوست کسی نیست جز تانی . تانی به محض ورود تا چشمش به عروس می افتد احساس صمیمیتی نسبت به او می کند و عروس نیز ناخودآگاه به سوی او کشیده می شود و در این هنگام ریشاب از در وارد می شود . شروع می کند با عروس صحبت کردن و با او شوخی می کند و سعی می کند او احساس دلتنگی از نبودی جای خالی پری نکند عروس او را به دوستانش معرفی می کند و تانی هنگام معرفی دست ریشاب را با احساس بخصوصی لمس می کند در میانه مجلس و رقص از ریشاب می خواهند حلقه های عروس و داماد را بیاورد او هنگام برداشتن کوسن حلقه ها یک صفحه از دفترچه تانی که روی زمین می افتد میبیند و یک خط آنرا می خواند مجلس تمام می شود و روز بعد در دفتر کار ریشاب یکی از مشتری ها نشسته و تمام طراحی های آنها را رد می کند و ریشاب غمگین در کنار پنجره ایستاده و به هیچ چیز بخصوصی فکر نمی کند هنگامی که معاون ریشاب کاملا از مجاب کردن مشتری نا امید می شود ریشاب جمله ای را که در دفتر تانی دیده می گوید و مشتری این جمله را به عنوان شعار تبلیغاتی انتخاب می کند و کلی خوشحال می شود . وقتی مشتری می رود معاون ریشاب به او می گوید جمله به این زیبایی را چگون ساختی و ریشاب به او می گوید این جمله مال او نبوده بلکه مال تانی دختری است که در عروسی دیده .



ناگهان فکری به خاطر معاون ریشاب خطور می کند و آن این است که توسط این تانی بتواند ریشاب را به زندگی بازگرداند . او به خانه تانی می رود و به هر شکل که ممکنه خانواده او را راضی می کند که تانی در دفتر آنها کار کند و تانی از این پیشنهاد بسیار خوشحال می شود او تمام تلاش خود را می کند تا بتواند دل ریشاب را بدست آورد و در این میان معاون ریشاب نیز تلاش می کند که موقعیت را فراهم آورد و مرتب در گوش ریشاب از محسنات تانی می خواند ولی ریشاب به او می گوید که نه آینده این دختر را تباه کند و نه خود را خسته کند چون او بعد از پری هیچکس را به خلوت خود راه نمی دهد. آنها برای فیلمبرداری یک کار تجاری گروهی به مسافرت می رونر و در این سفر تانی به اشتباه گمان میبرد که ریشاب به او علاقمند شده . وقتی از مسافرت برمی گردند روز اول صبح زود تانی با یک دسته گل برای روی میز ریشاب وارد می شود در این هنگام گروه ساخت بیمارستان می آیند که گزارش کار خود را بدهند و ریشاب همه را به اتاق کنفرانس دعوت می کند در آنجا آنها سی دی انیمیشن کار را می گزارند و همه تماشا می کنند پس از پایان یافتن انیمیشن ریشاب نظر همه را در مورد آن می پرسد وقتی نوبت به تانی می رسد او از کار انتقاد می کند که در این هنگام ریشاب عصبانی می شود و شروع می کند به پرخاش کردن که تو به چه حقی به خودت اجازه می دی هر چی دلت می خواد بگی و از اتاق می رود بیرون معاونش بدنبال او بیرون می رود و به او می گوید چرا اینکار را می کند و این برخورد چیه ؟ در همین ضمن ریشاب چشمش به گلهای روی میز می افتد از منشی می پرسد این گلها را کی آورده ؟ و او جواب می دهد تانی و ریشاب عصبانی تر از قبل می گوید مگر به او نگفتید که من آلرژی دارم و بیایید گلها را ببرید معاون او از او می پرسد که تو به تانی آلرژی داری یا به گل ؟ و ریشاب به او می گوید آیا من به نصیحت نیاز دارم؟ و معاونش می گوید نه و تصمیم می گیرد از اتاق بیرون برود ولی بر می گردد و از او می پرسد مشگلت چیست و ریشاب می گوید مشگل من با هیچی نیست نه با تانی نه با گلها من با خودم مشکل دارم من نمی توانم پری را فراموش کنم مشگلم اینه که کم کم همه دارند پری را فراموش می کنند و من نمی توانم تحمل کنم اون برای من همه چی بود چرا این را درک نمی کنید.



آن شب معاون ریشاب سعی می کند به نوعی از دل تانی قضیه را در آورد و برای تانی توضیح می دهد که علت حساسیت ریشاب روی پروژه پری لوک اینه که اون همسری به نام پری داشته و چون او را در تصادف از دست داده و بدون اینکه بخواد مجبور شده قلب او را به دیگری هدیه کند می خواهد این آخرین خواسته او را اجرا کند به همین خاطر اسم پروؤه را پری لوک گذاشته اند. در همین هنگام تلفن زنگ می زند و چون او می رود تلفن را جواب بدهد تانی که دیگر از خود بیخود شده می رود و چون تازه متوجه شده که قلبی که در سینه او می تپد متعلق به پری است او به سراغ دکتر می رود و از او می پرسد و مطمئن می شود که اشتباه نکرده سپس به خانه می رود و شروع می کند با آنچه که دلش می گوید پروژ را طراحی می کند صبح روز بعد وقتی کارمندان پروژه او را می بینند همه خوشحال می شوند و تعریف می کنند آنشب تانی کابوس می بیند که ریشاب خودکشی کرده از خواب می پرد و مادرش پیش او می آید او موضوع را می گوید و مادرش به او می گوید باید به ریشاب واقعیت را بگویی روز بعد که او به خانه ریشاب می رود ریشاب با او بسیار بد برخورد می کند و سرانجام به او می گوید من نه تو را دوست دارم و نه از تو متنفرم ولی قبل از اینکه از تو متنفر شوم از اینجا برو تانی که احساس درد می کند از خانه بیرون می آید و جلوی در از حال می رود ریشاب او را به بیمارستان می رساند و آنجا می فهمد که تانی قلب پری را در سینه دارد و خواهرش که می آید به او نصیحت می کند که معلوم می شود انسان میمیرد ولی عشق نه بزار پری در جسم تانی برایت زندگی کند سپس ریشاب به بالای سر تانی می رود و به او می گوید پری من مطمئن هستم این قلبی که در سینه تانی می طپد متعلق به تو نیست اگر بود تو راضی نمیشدی که از کار بایستی و دختر جوانی را از زندگی محروم کنی قلب تانی دوباره به کار می افتد صحنه پایانی نشان می دهد ریشاب از خواب می پرد و به تانی می گوید خواب دیدم تو درد می کشی و جیغ می زنی و در عذابی تانی می گوید خواب بوده من اینجام و ریشاب می گوید ولی من از درد تو خوشحال بودم چون داشتی برایم بچه می آوردی نه یکی نه دوتا بلکه چهارتا .............




نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 23:37
|+|
Kal Ho Naa Ho



کارگردان : نیکیل آدوانی

آهنگساز : شنکر احسان لوی

بازیگران : شاهرخ خان , سیفعلی خان , پریتی زینتا , جایا بچن

داستان فیلم :

" ننا " ( پریتی زینتا ) دختری است خسته از مشکلات و سختی های زندگی که به صورت
روزمره و یکنواخت برای او تکرار می شود تا جایی که می تواند تک تک حوادثی را که ممکن
است اتفاق بیفتد را حدث بزند ولی با تمام این مشکلات کنار آمده و آن ها را تحمل
می کند در حالی که هیچ لذتی از زندگی خود نمی برد و حتی لبخند هم بر روی لبان او
غریبه شده است .

" ننا " به همراه مادر خود " جنیفر " ( جایا بچن ) و برادر و خواهر ناتنی خود و هم چنین
مادربزرگش زندگی می کند و شاید باعث ایجاد اکثر مشکلات برای " ننا " , مادربزرگش
باشد که دائما با اختلاف نظرهایی که با بقیه دارد آن ها را آزرده خاطر می کند .

" ننا " و مادرش صاحب یک رستوران هستند اما متاسفانه کار آن ها چندان رونقی ندارد و
روز به روز از مشتریان آن کاسته می شود .



" ننا " با پسری به نام " روهیت " ( سیفعلی خان ) دوست است که دلیل دوستی آن ها
با هم این بوده که چون کسی با او دوست نمی شده " روهیت " دوستی او را می پذیرد .
" روهیت " پسری است خوش گذران و بی قید و بند که به دنبال آرزوهای بزرگی می باشد .
در این هنگام فرشته نجات " ننا " از راه می رسد . " امن " ( شاهرخ خان ) فردی است
که کمک کردن به دیگران را وظیفه خود می داند , بسیار شاداب و سرزنده است و رابطه
خوبی با اطرافیان خود ایجاد می کند . " امن " در برخورد اول با خانواده " ننا " خود را در دل
آن ها جا می کند و این در حالی است که " ننا " چندان علاقه ای به برقراری ارتباط با او
نشان نمی دهد .




" امن " به " جنیفر " کمک می کند تا با ایجاد تغییراتی در شیوه اداره رستوران و تغییر
غذاهایی که به مشتریان ارائه می شود , سر و سامانی به رستوران بدهند و موفق
هم می شوند .

" امن " رفته رفته نسبت به " ننا " علاقه مند می شود ولی عشق خود را به خاطر بیماریی
که دارد مطرح نمی کند چرا که می داند مدت زیادی زنده نخواهد ماند و دوست ندارد که
" ننا " را نیز اسیر خود کند . پس به خاطر علاقه زیاد به " ننا " تصمیم می گیرد که دوستی
ضعیف بین " ننا " و " روهیت " را تقویت کند و آن ها را نسبت به هم علاقه مند ....




" امن " تلاش زیادی می کند تا " روهیت " را تبدیل به فردی درست و به دور از خوش
گذرانی های سابقش کند و در این کار نیز موفق می شود و باعث می شود تا " ننا "
نیز به " روهیت " علاقه مند شود در حالی که " ننا " تا حدی از علاقه " امن " نسبت
به خودش با خبر شده است ولی در ظاهر چیزی نمی بیند .



" امن " با تلاش زیاد " روهیت " و " ننا " را به هم می رساند و این لحظه ای است که او
به آخرین لحظات عمرش نزدیک شده است و دیگر فاصله ای تا مرگ ندارد .




در نهایت " امن " در آخرین لحظات عمرش در خطاب به " روهیت " می گوید : تو در این تولد
" ننا " را به دست آوردی ولی مطمئن باش اگر تولد دیگری باشد و ما هم باشیم , هرگز
دست از " ننا " نمی کشم .و در این لحظه " امن " برای همیشه از میان آن ها می رود
این فیلم دارای داستان بسیار لطیفی است و پایان زیبای آن بر زیبایی های این داستان
می افزاید شاید کم تر کسی انتظار داشته باشد که فیلم بدین شکل به پایان برسد .




نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 23:6
|+|
Mujhse Shaadi Karoge


 
کارگردان : دیوید دوان
آهنگساز : ساجد واجد
بازیگران : سلمان خان و آکشی کومار و پریانکا چوپرا و آمریش پوری و قادر خان

داستان فیلم :
" سمیر " ( سلمان خان ) پسری است بسیار مهربان و متعصب , او در حالی که در
ظاهر بسیار خشن می باشد ولی در باطن قلبی رئوف و مهربان دارد و حاضر است به
خاطر مردم به خصوص دوستانش هر کاری انجام دهد . او هیچ گاه نمی تواند احساساتش
را بیان کند و همین امر باعث شده تا او عشق خود را به دختر مورد علاقه اش بازگو نکند و
او ازدواج کند .

" سمیر " بارها و بارها به خاطر دفاع کردن از دوستانش مورد سرزنش دیگران قرار می گیرد و
همه او را به عنوان فردی پرخاشجو می شناسند و او هم که از این مورد رنج می برد تصمیم
می گیرد که دیگر با کسی برخورد خشن نداشته باشد . " سمیر " به عنوان مدیر داخلی یک
مجتمع تفریحی در شهر گوآ استخدام می شود و به آن جا می رود . او در گوآ برای اقامت به
منزل فردی به نام " آقای دوگل " ( قادر خان ) و در اتاق ۲ تخت خوابه او یکی از تخت هایش را
اجاره می کند .





او در گوآ با دختری به نام " رانی " ( پریانکا چوپرا ) آشنا می شود . او دختر یک کلنل ارتش
( آمریش پوری ) می باشد که در گوآ خدمت می کند . " سمیر " در هنگامی که قصد آشنایی
با " رانی " دارد در طی یک حادثه برخورد بسیار زننده ای را با " کلنل " پیدا می کند و به همین
خاطر اولین برخورد " سمیر " و " رانی " با دلخوری " رانی " همراه می شود . " سمیر "
که به " رانی " بسیار علاقه مند شده برای عذر خواهی از او و پدرش دست به کارهای مختلفی
می زند تا موفق شود که از آن ها معذرت خواهی کند ولی در تک تک موارد انجام شده از
طرف " سمیر " خراب کاری هایی به بار می آورد که کار او را برای عذر خواهی سخت تر می کند



در همین هنگام سر و کله " سانی " ( آکشی کومار ) پیدا می شود و در همان اتاقی که
" سمیر " اجاره کرده است ساکن می شود . او از همان روز اول شروع به ناسازگاری با
" سمیر " می کند و دائما او را آزار و اذیت می کند.

" سانی " خود شیفته " رانی " می شود ولی برعکس " سمیر " به راحتی به راحتی و با
چرب زبانی به درون خانواده " رانی " راه پیدا می کند و زین پس " سمیر " و " سانی "
شروع به رقابت با هم می کنند .




" سانی " بسیار باهوش تر و زیرک تر از " سمیر " می باشد و از هر فرصتی برای خراب
کردن " سمیر " و عزیز کزدن خود نزد" رانی " و خانواده اش استفاده می کند . او بارها و
بارها کارهای خوب " سمیر " را به نام خود می زند و با حیله گری آن ها را کار خود معرفی
می کند و برعکس خراب کاری های خود را به گردن " سمیر " می اندازد . " سمیر " هم
که نمی تواند علاقه خود را بیان کند روز به روز از " رانی " دورتر می شود .



" سمیر " که از دست " سانی " به ستوه آمده به " سانی " می گوید که عشق خود به
" رانی " را در ملاء عام و در حضور همگان بیان خواهد کرد و " سانی " هم با حالتی تمسخر
آمیز این شرط را قبول می کند که اگر " سمیر " موفق به این کار نشد باید برای همیشه
از " رانی " دست بکشد .



در نهایت " سانی " بسیار موفق تر از " سمیر " عمل می کند و " سمیر " هم که از رسیدن
به " رانی " ناامید شده تصمیم می گیرد که گوآ را برای همیشه ترک کند . در هنگامی
که " سمیر " قصد ترک گوآ را دارد و در بندر منتظر حرکت کشتی می باشد " سانی " به
سراغ او می آید و باز هم او را مسخره می کند و به او می گوید که حاضر است یک فرصت
دیگر به او بدهد و آن هم این است که در ورزشگاه محل بازی کریکت که مردم منتظر تماشای
بازی هند و پاکستان هستند علاقه خود را در حضور همگان بیان کند و با این کار باعث تحریک "
سمیر " می شود " سمیر " با تحریک " سانی " وارد ورزشگاه شده و از طریق میکروفون و
بلندگوهای ورزشگاه عشق خود به " رانی " را بر زبان می آورد و " رانی " هم می گوید که او را
دوست دارد . در این لحظه " سانی " شروع به صحبت می کند که چرا تا این لحظه با " سمیر "
چنین رفتاری داشته است . " سانی " در واقع دوست قدیمی " سمیر " می باشد که نام او
" آرون " است و ۱۹ سال پیش به آمریکا رفته بوده و بعد از بازگشت به هند از مشکلات
" سمیر " و این که او هرگز نمی تواند عشقش به کسی را بازگو کند به سراغ او آمده بود و
موفق شده بود با ایجاد رقابت و دشمنی " سمیر " را تحریک کند تا عشق خود را بازگو کند .




نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:8
|+|
Tere naam


کارگردان : ساتیش کواشیک
آهنگساز : هیماش رشامیا
بازیگران : سلمان خان و بومیکا چاولا
داستان فیلم :
" رادی موهان " ( سلمان خان ) لات جوانمردیست که قلبی از طلا دارد و با برادر متاهلش
زندگی می کند . او در دانشگاه " نیر جارا " ( بومیکا چاولا ) که دختر روحانی معبد است و
تازه به دانشگاه وارد شده را ملاقات می کند . " رادی " عاشق پاکی و سادگی او شده و
آرزوی ازدواج را در سر می پروراند در حالی که " نیر جارا " با " رامیشور " ( راوی کیشن )
یکی از جوانان معبد نامزد است .



" رادی " سعی در بیان احساسش به " نیر جار ا " دارد اما او آشکارا امتناع می کند
چون از نیت درونی " رادی " اطلاع کامل ندارد و تمام عمر خود را در معبد گذرانده .
طی حوادثی خواهر " نیر جارا " به دردسر افتاده و در دام شکارچیان زنان گرفتار می آید
اما توسط " رادی " و دوستانش , پلیس آن خانه را کشف کرده و " رادی " خواهر " نیر جارا "
را بدون این که بشناسد نجات می دهد اما " رامیشور " از این موضوع اطلاع می یابد
در حالی که " نیر جارا " دچار سوء تفاهم شده و نسبت به " رادی " تنفر پیدا می کند و
از او دوری می کند اما به زودی حقیقت توسط " رامیشور " فاش می شود و " نیر جارا " و
" رادی " را انسانی مهربان و مثبت در می یابد ولی تا قبل از این که آن ها بتوانند زندگی
خوب و آرامی در پیش گیرند حوادثی که از جانب دشمنان " رادی " ( صاحبان خانه فساد )
ناشی می شود همه چیز را هم پاشیده و " رادی " تمام حواس خود را از دست داده و نه
تنها تکرار حادثه درگیری او را دچار شوک های پی در پی می کند قدرت شناسایی و تکلم
خود را نیز از دست داده و خانواده و دوستانش از این وضع بسیار ناراحتند تا جایی که " رادی "
شبانه به راه افتاده و به ایستگاه قطار محل حادثه می رود اما درست لحظه ای که ممکن
است قطار با وی برخورد کند سوزنبان ایستگاه وی را نجات داده و او دوباره به بیمارستان
انتقال می یابد . مقامات بیمارستان به خانواده وی اطلاع داده و می گویند که قادر به
نگه داری وی نیستند و مسئولیت " رادی " را یا باید در خانه به عهده گیرند یا او را به
تیمارستانی دور از شهر بسپارند خانواده " رادی " برخلاف میلشان چون نمی توانند او را در
خانه نگه داری کنند " رادی " را به تیمارستان مذکور برده ولی مرتبا به وی سر می زنند اما
وضع وی هر روز بدتر می شود و به لاشه ای متحرک بیش تر شبیه است تا آن جوان
سرزنده ای که قبلا بود .



در آن جا کاهنان معبد با دعاها و مراسم پی در پی خود سعی در بهبودی " رادی " دارند تا
این که به یکباره یادآوری تمام خاطرات باعث یک شوک در او شده و او بهبود می یابد . اما
متاسفانه هر چه می خواهد به همه بفهماند که بهبود یافته هیچ کس متوجه نمی شود
روزی قصد فرار می کند اما مراقبان متوجه شده و او از دیوار به درون حیات پرت شده و
سبب زخمی شدن خودش می شود از طرف دیگر " نیر جارا " از " رامیشور " می خواهد
که او را مخفیانه به ملاقات " رادی " ببرد " رامیشور " هم صبح روز بعد قبول کرده و
" نیر جارا " را به آن جا می برد و او هنگامی که بر بالین " رادی " حاضر می شود " رادی "
را با چنین وضعی اسفناک خوابیده می یابد و از شدت ناراحتی آن جا را یکباره ترک می گوید
هنگام رفتن " رادی " متوجه شده و هر چه تلاش می کند نمی تواند او را متوجه خود سازد .
بالاخره هر طور شده " رادی " پس از چند روز موفق به فرار می شود و به معبد محل زندگی
" نیر جارا " می رود جایی که تا چند ساعت پیش سور و سات عروسی " نیر جارا " برپا
بود اما با تعجب مردم را آشفته و متعجب می یابد خود را به داخل رسانده و با جنازه " نیر جارا "
رو به رو می شود که تحمل این اتفاقات و جدایی " رادی " را نداشته و دست به
خودکشی زده است . " رادی " عاجزانه بر سر جنازه " نیر جارا " می گرید و سپس راه
برگشت را در پیش گرفته در این میان خانواده و دوستانش او را دیده و متوجه خوب شدن
او می شوند ولی التماس های آن ها برای نگه داشتن " رادی " بی فایده است و او به
تیمارستان باز می گردد . سکانس پایانی فیلم در حالی که " رادی " را با موهای سپید و
چهره شکسته نشان می دهد حاکی از این است که وی تمام عمر خود را در آن جا دور از
زندگی با یاد " نیر جارا " گذرانده است



نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 21:19
|+|
Fanaa


Fanaa
{فنا}
کارگردان:کونال کوهلی.
تهیه کننده: یاش راج فیلم .
محصول: 2006
موسیقی:جاتین-لالیت. بازیگران: عامرخان(ریحان).کاجول(زونی).ر یشی کاپور(پدر زونی). گرن کر(مادر زونی).تابو.لارا دوتا(بازیگر مهمان).
فیلم،مثل خیلی از فیلم های بالیوودی دیگه با سرود ملی هند شروع میشه. اما بیننده دختری رو می بینه که پشت به پرچم ایستاده و ادای احترام نظامی می کنه.اما مادرش میاد و اونو به طرف پرچم بر می گردونه. و تازه این موقع است که بیننده «زونی» رو می بینه و می فهمه،مثل اینکه نقش اصلی این فیلم از نعمت بینایی بی بهره است.



زونی برای اجرای برنامه ای به همراه عده ای از دوستان و یک سرپرست برای اجرای برنامه (شو)به دهلی دعوت شده. اما تا به حال از خونواده اش دور نشده.از طرفی،به خاطر شرایط خاص اش پدرش اصلا" با این موضوع موافق نیست و زونی تصمیم گیری رو به عهده ی خونواده اش می گذاره. مادر زونی با گفتن این حرف که«ممکنه زونی هیچوقت ازدواج نکنه و باید بعد از مرگ انها بتونه از عهده زندگی اش بر بیاد»همسرش رو راضی می کنه و به این ترتیب زونی به همراه گروه راهی دهلی می شوند. مادرش به زونی میگه :«ممکنه توی همین سفر شاهزاده ات رو پیدا کنی.»(و چند تا شعر هم از طرف اون شاهزاده براش می خونه.) وقتی قطار راه می افته،زونی مادرش رو صدا میکنه و با عجله می پرسه: «امی! اگه اون شاهزاده شعر بخونه من چی بگم؟»مادرش هم بلند فریاد می زنه:

«تری دیل مه مری ساسو کو پنها میل جایه تری عشق مه مری جان فنا میل جایه.»
(توی دل تو نفس های من پناه پیدا می کنند. برای عشق تو جون من فنا می شوند.)
به هر حال اونا به دهلی می رسند و تصمیم می گیرند تا فرصتی که قبل از شو دارند، دهلی رو هم ببینند.و برای این کار یه راهنما انتخاب می کنند که همون ریحانه!
وقتی ریحان می فهمه زونی نابیناست،رفتارش با او هیچ تغییری نمی کنه و به قول خودمون:احساس ترحم نمی کنه!(من صحنه ی توی اتوبوس شون رو خیلی دوست دارم. اما چون طولانیه و بیشترش هم شعره و باید همه ی اونها رو معنی هم بکنم،از این کار صرفنظر می کنم.)خلاصه ریحان یه کمی از زونی خوشش میاد. اما خب!هیچ اتفاقی در این مورد نمی تونه بیفته. چون به هر حال زونی نا بیناست. و این برای ریحان که یک پسریه که به قول دوستش از اندازه ای که تو زندگی اون که یه راننده تاکسیه،ایستگاه بوده هم بیشتر توی زندگی ریحان دختر بوده،خیلی مهمه! اما بعد از چند روز از گذشت این اردو ریحان از زونی می خواد که تنهایی با هم برن گردش تا او دهلی رو به زونی نشون بده.(جدا از گروه) و زونی هم که از ریحان خوشش اومده بوده بی برو برگرد،قبول می کنه.


فردای اون روز زونی میاد سر قرارشون. وقتی دارن با هم میرن، یکی به ریحان زنگ می زنه و ریحان بهش میگه:«نمی تونم بیام سر کار». زونی می فهمه که ریحان به خاطر او داره از کارش می گذره و وقتی مطمئن میشه،میگه:«ابا،(بابا) میگه به کسی که از کارش برای کار دیگه ای می زنه،نمیشه اعتماد کرد.»و از ریحان می خواد برگرده سر کارش و فردا مرخصی بگیره و بیاد.اما ریحان می گه: «اگه من برم،فردا بر نمی گردم. فکر کن و بعد تصمیم بگیر» و زونی محکم ومطمئن میگه:«تو میای.» و می خواد بره که ریحان براش یه شعر می خونه.(من نمی دونم چند نفر از کسایی که این مطالب رو می خونن،زبان هندی بلدن.برای همین معنی کلی شو هم میگم)
بیخودی که زندگی هم جیا نهی کره جان دوسرو که چین کر هم پیا نهی کره
اونکو محبت هه تو آو کر اظهار کره پیچا هم بی کیسی کا کیا نی کره
((ما بیخودی زندگی نمی کنیم.جون رو برای بقیه قربانی نمی کنیم. اگه کسی منو دوست داره،بیاد بگه. چون من دنبال کسی نمی رم و عشق رو از کسی گدایی نمی کنم.))
و بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، راهشو می گیره و میره. فردای اون روز زونی میاد سر قرار.اما هنوز ریحان نیومده. به خوبی معلومه که زونی نگرانه که مبادا ریحان نیاد! اما ریحان میاد و میگه:
پانی سه پیاس نا پوچی مه خانه کی طرف چلته نهی
سوچا شکایت کرو تری خدا سه،پر خدا بی ترا عاشق هه
معنی:اگه تشنگی(استعاره از تمایل) نبودمن به طرف خونه (مقصد=زونی) نمی رفتم.
فکر کردم شکایتت رو به خدای تو بکنم. ولی چیکار کنم؟خدا هم عاشق توست!
(به نظر من بهترین چیز این فیلم شعر هاش بود.)
خلا صه ریحان زونی رو می بره به یه مکان تاریخی(تو مایه های تخت جمشید خودمون)و محکم زونی رو می زنه به دیوار و دست اونو به زور می کشه روی دیوار و میگه اینجا خون یه نفره. وقتی که زونی جیغ می زنه و می خواد فرار کنه،ریحان با خنده ی تمسخر امیزش(که فقط مخصوصه عامره!) دست زونی رو می گیره و میگه:«چیه؟فکر کردی واقعا" همچین جایی اوردمت؟»و زونی خیلی خونسرد بر می گرده میگه:« تو چی فکر کردی؟ کسی که هیچ رنگی نمی بینه از رنگ خون چه ترسی داره؟» و می خواد بره که ریحان از پشت دستش رو می گذاره رو شونه اش(برای اولین بار قشنگ ترین اهنگ فیلم،به صورت اهنگ متن زده می شه)و میگه:«کیا تومه در لگتاهه؟»(معنی:«الان تو می ترسی؟» منظورش رابطه ایه که ممکنه بینشون به وجود بیاد)و انگار واقعا" زونی می ترسه!


چند بار ریحان زونی رو می بره گردش و گشت و گذار و به اصطلاح دهلی رو به زونی نشون میده. بلاخره روز اجرای شوی زونی و دوستاش می رسه. بعد از شو ریحان زونی رو می بره توی مسجد (حتما" از اسم هاشون فهمیدین که این دو تا مسلمونند) و اونجا یه دارو که جنبه ی دعایی داره به چشم های زونی می زنه و از خدا می خواد که چشم های اونو شفا بده. وقتی زونی با تعجب میگه«تا حالا هیچ کس برای من همچین دعایی نکرده بود.» از ترس اینکه مبادا زونی خودش و ریحان رو به وابسته بدونه زود میگه:«من برای تو دعا نکردم.برای خودم دعا کردم.اخه شاید وقتی چشم هات باز شن،زبونت بسته شه.»
توی خیابون زونی با بی احتیاطی نزدیکه بره زیر ماشین که ریحان با عصبانیت میگه:«زندگی تو خیلی غیمتیه . برای هیچ کس نباید به خطر بیفته. حتی من»زونی هم میگه:«ابا(بابا)میگه برای اینکه یه چیزی رو به دست بیاری،باید یه چیزی رو هم از دست بدی.» ریحان هم میگه:«ای بابا! همه اش امی(مامان)اینو میگه و ابا(بابا)اینو میگه! پس زونی کجاست؟ زونی چی میگه؟» _«تا حالا هیچ کس اینو از من نپرسیده بود.»_«خب حالا من می پرسم. بگو! زونی چی دوست داره؟» _«من تو رو دوست دارم.» اینجاست که ریحان شوکه میشه و اروم میگه بریم و می خواد راه بیفته که زونی دستش رو می گیره و سرشو روی شونه اش می گذاره و میگه:«اب تومه در لگراهه!!!!»(یعنی: حالا تو می ترسی!).
خلاصه ریحان که می فهمه زونی عاشقش شده دیگه نمی ره سراغش . اما زونی ول کن نیست و میره سراغ ریحان و میگه که فردا می خواد برگرده شهرشون.حداقل تا فردا با هم باشن. و ریحان قبول می کنه.
فردا وقتی توی ایستگاه قطار از هم جدامیشن،ریحان پشیمون میشه و میادتوی قطار.زونی رو می بینه که داره توی بغل دوستش گریه می کنه. ریحان میگه:
«تری دیل مه مری ساسو کو پنها میل جایه تری عشق مه مری جان فنا میلجایه»
القصه،اونا قرار ازدواج می گذارن و زونی پدر و مادرشو خبر می کنه و میگه بیان دهلی.از طرفی یک دکتر بعد از معاینه زونی میگه ممکنه اون بتونه ببینه. و ریحان تصمیم می گیره زونی رو جراحی چشم کنه. روز عمل قراره همون موقع ریحان بره ایستگاه قطار دنبال مامان و بابای زونی. بعد از اینکه زونی به هوش میاد می فهمه که بینایی شو به دست اورده و وقتی چشم هاشو باز می کنه پدر و مادرشو می بینه.اما وقتی سراغ ریحانو می گیره،کسی بهش جواب درست و حسابی نمیده. اما وقتی حالش بهتر میشه، می برنش سرد خونه و می خوان که لباس های ریحان رو شمناسایی کنه. و زونی شالگردنی رو که خودش برای ریحان بافته بوده می شناسه .اما بعد حالش بد میشه و بلاخره می فهمه که همون روز عمل او ایستگاه قطار بایک بمب گذاری منفجر میشه و ریحان هم جونشو از دست میده.
از طرفی معلوم میشه که این انفجار کار گروهی تروریسته که سر دسته شون همون ریحانه. و ریحان هم زنده است و این یک پروﮊه بوده که توش ریحان با زونی اشنا میشه و مابقی ماجرا...
بعد از 7 سال ریحان توی یکی دیگه از پروﮊه هاش توی یه منطقه در خارج از شهر گیر میفته و در حالیکه زخمی شده یه کلبه می بینه.خودشو به اون کلبه می رسونه . وقتی در باز میشه،چشم های ریحان که به زحمت لاشو باز نگه داشته بود تا اخر گشاد میشه و دوربین صورت زونی رو نشون میده. ریحان فکر می کنه که زونی اونو نشناخته. چون تا به حال اونو ندیده.اما زونی داد می زنه و با صدای جیغ مانند میگه:«ریحان».ریحان بیچاره که شوکه میشه ،در جا از حال میره.اما یه بچه ی 6 ساله با نمک میاد جلوی در. که بعد ها معلوم میشه اسمش ریحانه و زونی واقعا" ریحان رو نشناخته و این بچه هم بچه ی اون دوتاست و ادامه ماجرا



نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 21:4
|+|
Devdas



کاگردان : سانجی لیلا بنسالی

آهنگساز : اسماعیل دربار

بازیگران : شاهرخ خان , آیشواریا رای , مادوری دیکشیت

داستان فیلم :

همه خوشحالند , همه بی قرار , " دوداس " ( شاهرخ خان ) در راه است . او دارد می آید
پس از سال ها دوری از وطن بالاخره او می آید . " پارو " ( آیشواریا رای )
از همه خوشحال تر است .

" پارو " و " دوداس " از همان کودکی به هم عشق می ورزیدند . " پارو " به یاد عشقشان
چراغی روشن کرده بود و هنوز هم آن چراغ را روشن نگه داشته است . " دوداس "
می آید و خانه را غرق در شادی می کند .همه دلتنگ او شده بودند اما " دوداس "
بعد از ورودش فقط سراغ " پارو " را می گیرد .



" پارو " همسایه فقیر آن هاست و از شدت هیجان به نفس نفس افتاده است و " دوداس "
او را می جوید , همه از عشق این دو به هم باخبرند و این دو بعد از سال ها
دوری , ذره ای از عشقشان نسبت به هم کم نشده است و اکنون با ملاقات های
شبانه و پی در پی عقده سال ها جدایی را باز می کنند .



آن ها تصمیم به ازدواج می گیرند اما خانواده " دوداس " مخالفت می کنند چرا که
اختلاف طبقاتی زیادی بین آن ها وجود دارد ولی " دوداس " هیچ بهانه ای را نمی پذیرد و
فقط " پارو " را می خواهد ولی مشکلات به وجود آمده بین خانواده ها بیش تر از آن چیزی
است که " دوداس " بتواند حل کند و خانواده " پارو " نیز به خاطر مشکلات ایجاد شده از
طرف خانواده " دوداس " , دخترشان را به مرد بسیار ثروتمندی شوهر می دهند .



" دوداس " بسیار غمگین و ناراحت است و دیگر زندگی برای او ارزشی ندارد . او با خوردن
مشروب شروع به نابودی خود می کند . او از دست خانواده خود دلگیر و ناراحت است پس
آن ها را نیز ترک می کند . اکنون " دوداس " سرگردان است تا این که با یکی از دوستانش
( جکی شروف ) برخورد می کند که فردی عیاش و خوشگذران است و او را به مکان های
عیاشی خود می برد , جایی که " چاندرا موکی " ( مادوری دیکشیت ) مرد های زیادی
را با رقص خود سرگرم می کند اما " دوداس " غمگین است و " چاندرا موکی " از همان نگاه
اول می فهمد که مهمان جدید با بقیه فرق دارد .



" دوداس " هیچ اهمیت و توجهی به " چاندرا موکی " ندارد و همین مسئله باعث کنجکاوی
او می شود . روز ها از این موضوع می گذرد و خانه " چاندرا موکی " مکان دائم حضور
" دوداس " شده است . " چاندرا موکی " عاشق " دوداس " شده ولی " دوداس "
هنوز هم در حسرت " پارو " است و لحظه ای از او غافل نمی شود .



دکتر ها به " دوداس " هشدار می دهند که باید خوردن مشروبات الکلی را ترک کند وگرنه
جان خود را از دست خواهد داد . به اصرار " چاندرا موکی " و کمک های او " دوداس " شراب
را ترک می کند ولی دیگر حاضر نیست که نزد " چاندرا موکی " بماند و تصمیم
می گیرد به مسافرتی بدون هدف برود و هیچ همراهی را نیز در این سفر نمی پذیرد
حتی " چاندرا موکی " .

" دوداس " آواره و سرگردان می شود و باز هم به خوردن مشروب رو می آورد .

او حالا هم مریض است و هم آواره و سرگردان . او به دنبال " پارو " می گردد چرا که دیگر
فرصتی برای او باقی نمانده و می داند که هر لحظه ممکن است بمیرد و می خواهد
که عشق خود را برای آخرین بار ببیند . پس به دیار " پارو " می آید و در پشت درب قصر
باشکوه او آخرین لحظات عمر را سپری می کند . " پارو " از این موضوع با خبر می شود و
قصد دارد تا به سراغ " دوداس " برود که همسرش به او اجازه نمی دهد و " پارو "
از پشت نرده های درب ورودی قصر آخرین ثانیه های عمر " دوداس " را نظاره می کند .....



دوداس فیلمی است که شاید ارزش زیادی از لحاظ سناریو و بازی بازیگران نداشته باشد
چرا که تمامی آن ها یک کپی کامل از نسخه قدیمی این فیلم با بازی دلیپ کمار است و
کسانی که نسخه قدیمی آن را دیده اند شاید از دیدن نسخه جدید آن چندان لذتی
نبرند . اما شاهرخ خان با اجرای خوب خود و با تقلید کامل از دلیپ کمارتوانست یاد او را برای
مردم زنده کند و باعث پر بیننده شدن این فیلم شود در حالی که با همین تقلید توانست
در عین ناباوری جایزه بهترین بازیگر را نیز از آن خود کند و
همین طور آیشواریا نیز در حالی که خیلی ها جایزه را حق کاریشما می دانستند توانست
جایزه بهترین بازیگر زن را از آن خود کند .



نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 20:53
|+|
سلام به همه دوست های گلم  اوميدوارم از اپ ايندفعه ام راضی باشيد و اگر جايی غلط شده بود حتما برام بنويسيد که درست کنم خوشحال ميشم و تشکر از همه نظرای قشنگتون بازم از اين نظر ها بديد همتونو دوست دارم تا اپ بعدی گبهی الودا نا کهن ا 
نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 20:39
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir