تبليغاتX
bollywood




bollywood

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
Fanaa


Fanaa
{فنا}
کارگردان:کونال کوهلی.
تهیه کننده: یاش راج فیلم .
محصول: 2006
موسیقی:جاتین-لالیت. بازیگران: عامرخان(ریحان).کاجول(زونی).ر یشی کاپور(پدر زونی). گرن کر(مادر زونی).تابو.لارا دوتا(بازیگر مهمان).
فیلم،مثل خیلی از فیلم های بالیوودی دیگه با سرود ملی هند شروع میشه. اما بیننده دختری رو می بینه که پشت به پرچم ایستاده و ادای احترام نظامی می کنه.اما مادرش میاد و اونو به طرف پرچم بر می گردونه. و تازه این موقع است که بیننده «زونی» رو می بینه و می فهمه،مثل اینکه نقش اصلی این فیلم از نعمت بینایی بی بهره است.



زونی برای اجرای برنامه ای به همراه عده ای از دوستان و یک سرپرست برای اجرای برنامه (شو)به دهلی دعوت شده. اما تا به حال از خونواده اش دور نشده.از طرفی،به خاطر شرایط خاص اش پدرش اصلا" با این موضوع موافق نیست و زونی تصمیم گیری رو به عهده ی خونواده اش می گذاره. مادر زونی با گفتن این حرف که«ممکنه زونی هیچوقت ازدواج نکنه و باید بعد از مرگ انها بتونه از عهده زندگی اش بر بیاد»همسرش رو راضی می کنه و به این ترتیب زونی به همراه گروه راهی دهلی می شوند. مادرش به زونی میگه :«ممکنه توی همین سفر شاهزاده ات رو پیدا کنی.»(و چند تا شعر هم از طرف اون شاهزاده براش می خونه.) وقتی قطار راه می افته،زونی مادرش رو صدا میکنه و با عجله می پرسه: «امی! اگه اون شاهزاده شعر بخونه من چی بگم؟»مادرش هم بلند فریاد می زنه:

«تری دیل مه مری ساسو کو پنها میل جایه تری عشق مه مری جان فنا میل جایه.»
(توی دل تو نفس های من پناه پیدا می کنند. برای عشق تو جون من فنا می شوند.)
به هر حال اونا به دهلی می رسند و تصمیم می گیرند تا فرصتی که قبل از شو دارند، دهلی رو هم ببینند.و برای این کار یه راهنما انتخاب می کنند که همون ریحانه!
وقتی ریحان می فهمه زونی نابیناست،رفتارش با او هیچ تغییری نمی کنه و به قول خودمون:احساس ترحم نمی کنه!(من صحنه ی توی اتوبوس شون رو خیلی دوست دارم. اما چون طولانیه و بیشترش هم شعره و باید همه ی اونها رو معنی هم بکنم،از این کار صرفنظر می کنم.)خلاصه ریحان یه کمی از زونی خوشش میاد. اما خب!هیچ اتفاقی در این مورد نمی تونه بیفته. چون به هر حال زونی نا بیناست. و این برای ریحان که یک پسریه که به قول دوستش از اندازه ای که تو زندگی اون که یه راننده تاکسیه،ایستگاه بوده هم بیشتر توی زندگی ریحان دختر بوده،خیلی مهمه! اما بعد از چند روز از گذشت این اردو ریحان از زونی می خواد که تنهایی با هم برن گردش تا او دهلی رو به زونی نشون بده.(جدا از گروه) و زونی هم که از ریحان خوشش اومده بوده بی برو برگرد،قبول می کنه.


فردای اون روز زونی میاد سر قرارشون. وقتی دارن با هم میرن، یکی به ریحان زنگ می زنه و ریحان بهش میگه:«نمی تونم بیام سر کار». زونی می فهمه که ریحان به خاطر او داره از کارش می گذره و وقتی مطمئن میشه،میگه:«ابا،(بابا) میگه به کسی که از کارش برای کار دیگه ای می زنه،نمیشه اعتماد کرد.»و از ریحان می خواد برگرده سر کارش و فردا مرخصی بگیره و بیاد.اما ریحان می گه: «اگه من برم،فردا بر نمی گردم. فکر کن و بعد تصمیم بگیر» و زونی محکم ومطمئن میگه:«تو میای.» و می خواد بره که ریحان براش یه شعر می خونه.(من نمی دونم چند نفر از کسایی که این مطالب رو می خونن،زبان هندی بلدن.برای همین معنی کلی شو هم میگم)
بیخودی که زندگی هم جیا نهی کره جان دوسرو که چین کر هم پیا نهی کره
اونکو محبت هه تو آو کر اظهار کره پیچا هم بی کیسی کا کیا نی کره
((ما بیخودی زندگی نمی کنیم.جون رو برای بقیه قربانی نمی کنیم. اگه کسی منو دوست داره،بیاد بگه. چون من دنبال کسی نمی رم و عشق رو از کسی گدایی نمی کنم.))
و بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، راهشو می گیره و میره. فردای اون روز زونی میاد سر قرار.اما هنوز ریحان نیومده. به خوبی معلومه که زونی نگرانه که مبادا ریحان نیاد! اما ریحان میاد و میگه:
پانی سه پیاس نا پوچی مه خانه کی طرف چلته نهی
سوچا شکایت کرو تری خدا سه،پر خدا بی ترا عاشق هه
معنی:اگه تشنگی(استعاره از تمایل) نبودمن به طرف خونه (مقصد=زونی) نمی رفتم.
فکر کردم شکایتت رو به خدای تو بکنم. ولی چیکار کنم؟خدا هم عاشق توست!
(به نظر من بهترین چیز این فیلم شعر هاش بود.)
خلا صه ریحان زونی رو می بره به یه مکان تاریخی(تو مایه های تخت جمشید خودمون)و محکم زونی رو می زنه به دیوار و دست اونو به زور می کشه روی دیوار و میگه اینجا خون یه نفره. وقتی که زونی جیغ می زنه و می خواد فرار کنه،ریحان با خنده ی تمسخر امیزش(که فقط مخصوصه عامره!) دست زونی رو می گیره و میگه:«چیه؟فکر کردی واقعا" همچین جایی اوردمت؟»و زونی خیلی خونسرد بر می گرده میگه:« تو چی فکر کردی؟ کسی که هیچ رنگی نمی بینه از رنگ خون چه ترسی داره؟» و می خواد بره که ریحان از پشت دستش رو می گذاره رو شونه اش(برای اولین بار قشنگ ترین اهنگ فیلم،به صورت اهنگ متن زده می شه)و میگه:«کیا تومه در لگتاهه؟»(معنی:«الان تو می ترسی؟» منظورش رابطه ایه که ممکنه بینشون به وجود بیاد)و انگار واقعا" زونی می ترسه!


چند بار ریحان زونی رو می بره گردش و گشت و گذار و به اصطلاح دهلی رو به زونی نشون میده. بلاخره روز اجرای شوی زونی و دوستاش می رسه. بعد از شو ریحان زونی رو می بره توی مسجد (حتما" از اسم هاشون فهمیدین که این دو تا مسلمونند) و اونجا یه دارو که جنبه ی دعایی داره به چشم های زونی می زنه و از خدا می خواد که چشم های اونو شفا بده. وقتی زونی با تعجب میگه«تا حالا هیچ کس برای من همچین دعایی نکرده بود.» از ترس اینکه مبادا زونی خودش و ریحان رو به وابسته بدونه زود میگه:«من برای تو دعا نکردم.برای خودم دعا کردم.اخه شاید وقتی چشم هات باز شن،زبونت بسته شه.»
توی خیابون زونی با بی احتیاطی نزدیکه بره زیر ماشین که ریحان با عصبانیت میگه:«زندگی تو خیلی غیمتیه . برای هیچ کس نباید به خطر بیفته. حتی من»زونی هم میگه:«ابا(بابا)میگه برای اینکه یه چیزی رو به دست بیاری،باید یه چیزی رو هم از دست بدی.» ریحان هم میگه:«ای بابا! همه اش امی(مامان)اینو میگه و ابا(بابا)اینو میگه! پس زونی کجاست؟ زونی چی میگه؟» _«تا حالا هیچ کس اینو از من نپرسیده بود.»_«خب حالا من می پرسم. بگو! زونی چی دوست داره؟» _«من تو رو دوست دارم.» اینجاست که ریحان شوکه میشه و اروم میگه بریم و می خواد راه بیفته که زونی دستش رو می گیره و سرشو روی شونه اش می گذاره و میگه:«اب تومه در لگراهه!!!!»(یعنی: حالا تو می ترسی!).
خلاصه ریحان که می فهمه زونی عاشقش شده دیگه نمی ره سراغش . اما زونی ول کن نیست و میره سراغ ریحان و میگه که فردا می خواد برگرده شهرشون.حداقل تا فردا با هم باشن. و ریحان قبول می کنه.
فردا وقتی توی ایستگاه قطار از هم جدامیشن،ریحان پشیمون میشه و میادتوی قطار.زونی رو می بینه که داره توی بغل دوستش گریه می کنه. ریحان میگه:
«تری دیل مه مری ساسو کو پنها میل جایه تری عشق مه مری جان فنا میلجایه»
القصه،اونا قرار ازدواج می گذارن و زونی پدر و مادرشو خبر می کنه و میگه بیان دهلی.از طرفی یک دکتر بعد از معاینه زونی میگه ممکنه اون بتونه ببینه. و ریحان تصمیم می گیره زونی رو جراحی چشم کنه. روز عمل قراره همون موقع ریحان بره ایستگاه قطار دنبال مامان و بابای زونی. بعد از اینکه زونی به هوش میاد می فهمه که بینایی شو به دست اورده و وقتی چشم هاشو باز می کنه پدر و مادرشو می بینه.اما وقتی سراغ ریحانو می گیره،کسی بهش جواب درست و حسابی نمیده. اما وقتی حالش بهتر میشه، می برنش سرد خونه و می خوان که لباس های ریحان رو شمناسایی کنه. و زونی شالگردنی رو که خودش برای ریحان بافته بوده می شناسه .اما بعد حالش بد میشه و بلاخره می فهمه که همون روز عمل او ایستگاه قطار بایک بمب گذاری منفجر میشه و ریحان هم جونشو از دست میده.
از طرفی معلوم میشه که این انفجار کار گروهی تروریسته که سر دسته شون همون ریحانه. و ریحان هم زنده است و این یک پروﮊه بوده که توش ریحان با زونی اشنا میشه و مابقی ماجرا...
بعد از 7 سال ریحان توی یکی دیگه از پروﮊه هاش توی یه منطقه در خارج از شهر گیر میفته و در حالیکه زخمی شده یه کلبه می بینه.خودشو به اون کلبه می رسونه . وقتی در باز میشه،چشم های ریحان که به زحمت لاشو باز نگه داشته بود تا اخر گشاد میشه و دوربین صورت زونی رو نشون میده. ریحان فکر می کنه که زونی اونو نشناخته. چون تا به حال اونو ندیده.اما زونی داد می زنه و با صدای جیغ مانند میگه:«ریحان».ریحان بیچاره که شوکه میشه ،در جا از حال میره.اما یه بچه ی 6 ساله با نمک میاد جلوی در. که بعد ها معلوم میشه اسمش ریحانه و زونی واقعا" ریحان رو نشناخته و این بچه هم بچه ی اون دوتاست و ادامه ماجرا



نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 21:4
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir