تبليغاتX
bollywood




bollywood

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
Dil Ne Jise Apna Kahaa



دل نه جسه آپناکاها
تهیه کننده : موکش تالرجا ، سونیل مانچاندا
کارگردان : آتول آگنی هوتری
آهنگساز : ای.ار.رحمان ، همیش رشامیا
موزیک متن : ویکی گوسوامی
اشعار : محبوب سمیر
فیلمبردار : استفان فرناندرز ، کیشور کاپادیا
فیلم نامه : پورنیندو شیکر ، آلوک آپادیانا
دیالوگ : جاوید صدیقی
کارگردان هنری : آر.ورمان
طراح حرکات اکشن : ماهندراورما
طراح حرکات موزون : ویباوی مرچانت ، گانش آچاریا ،راجوخان
تدوین : کیشاونایدو
ضبط صدا : جگموهان آناند
تبلیغات : هیمانشو ناندا ، راهول ناندا
دستیار کارگردان : آلوک آپادیانا ، بالدیو والا
ناظر تهیه : جیتندر باگا
نویسنده : آتول آگنی هوتری
خوانندگان : آدیت نارایان ، آلکایا گنیک ، سونو نیگام ، سادینا سارغم ، سوجاتری ودی ، آلیشا چینوی ، کی.کی ، مدهوشری ، پاملاجین ، گایاتری کارتیک ، رقیب جایش
بازیگران : سلمان خان ، پریتی زیتا ، بومیکا چاولا ، هلن خان ، راتی آگنی هوتری ، آصف شیخ ، رنو کاشاهانی و با حضور افتخاری ریاسن
خلاصه فیلم: ریشاب و پری زوج خوشبختی هستند که زندگی خوبی در کنار هم دارند . آنها عاشقانه همدیگر را دوست دارند و همیشه سعی می کنند آنچه را که دیگری دوست دارد برایش مهیا کنند. پری پزشک است و آرزو دارد یک بیمارستان مخصوص کودکان بسازد . ریشاب مدیر یک موسسه تبلیغاتی می باشد . پس از مدتی کار ریشاب حسابی می گیرد و با سرمایه گذاری کردن موفق می شود خانهای را که پری دوست دارد و همیشه صبحها به هنگام پیاده روی تماشا می کند بخرد این خانه بالای خلیج قرار دارد و مشرف به دریاست .



آنها زندگی زیبایی را در آن خانه شروع می کنند و هنگامی که پری حامله می شود این زندگی زیبا تر از قبل می شود پری هنگامی که حامله می شود بیشتر علاقمند می شود بیمارستان کودکان را بسازد و چون دوست دارد این بیمارستان به شکلی باشد که کودکان در آن از بستری شدن هراسی نداشته باشند تصمیم میگیرد طرحی که در ذهن دارد با ریشاب در میان بگذارد . ریشاب از طرح او استقبال می کند . همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه یک روز پری در حالیکه فریاد می زد از خواب پرید او کابوس دیده بود که ریشاب با خارهایی که اطرافش را گرفته زنده به گور شده است و با هراس از خواب پرید ریشاب که در حال حاضر شدن برای رفتن به سر کار بود با صدای داد او به سویش آمد و سعی کرد او را آرام کند و قول داد که زود از سر کار برمی گردد. پری تصمیم گرفت که به بیمارستان برود و به بیماران خود سربزند در ضمن بیماری به نام تانی دارد که نیاز به قلب پیوندی دارد و این بیمار اهل کارهای طراحی است و ایده های خوبی دارد به همین دلیل طرحهای خود را نیز برداشت که به او نشان دهد و از او همفکری بخواهد. در راه ریشاب به او تلفن زد و مشغول حرف زدن بودن و ریشاب به او پیشنهاد کرد عوض رفتن به بیمارستا به دفتر کار او بیاید و به او کمک کند ( ما در اول فیلم میبینیم که ریشاب راجع به هر چیز مهمی که می خواهد تصمیم بگیرد و یا طرح بدهد پری را مجسم می کند و از او الهام می گیرد ) و پری نیز با او در حال شوخی است که می بیند دو موتور سوار در حال سبقت گرفتن و ویراژ دادن هستند ولی برای او خطری را ندارد و او به حرف زدن با ریشاب ادامه می دهد تا اینکه دو موتور سوار در یکی از این ویراژها تصادف می کنند پری تلفن را کنار می گذارد و سعی می کند ماشین را کنترل کن و ریشاب نیز نگران از این کار پری مرتب او را صدا می زند خوشبختانه پری می تواند ماشین را کنترل کند و می ایستد. ولی در این هنگام ناگهان اتفاق دیگری می افتد راننده ماشین تریلی که از پشت سر او در حال حرکت بود قادر به نگه داری ماشین خود نیست و به ماشین پری می کوبد و او پرت می شود داخل دره و تراژدی آغاز می شود پری را به بیمارستان می رسانند ولی او نمی تواند زنده بماند و چون خودش آگاه به شرایطش است وصیت می کند که قلبش را به دختر جوانی که در بخش بستری است و منتظر قلب پیوندی است بدهند . ریشاب که در شرایط روحی بسیار بدی است حتی حاضر نمی شود به این سخنان گوش کند و پری مجبور می شود از دوست پزشک خود که در آن بیمارستان است خواهش کند این کار را انجام دهد . ریشاب به خواهرش زنگ می زند که پیش او بیاید پس از فوت پری زندگی برای ریشاب تمام شده است مدت زمان زیادی را در حالت خواب و گیجی بسر می برد تا زمانیکه پس از مدتها خواهرش با به صحبت می نشیند و او را قانع می کند که شروع به زندگی کند . ریشاب در ظاهر سعی می کند قبول کند و خواهر را راهی خانه خودش می کند ولی قادر به این کار نیست و هرچه می کند نمی تواند جای خالی پری را ببیند و همچون آدمهای منگ است تا اینکه یکشب صدایی در اتاق پهلویی می شنود به آنجا که می رود پسر نوجوانی را در حال دزدی می بیند آن پسر را می گیرد ولی به جای تحویل به پلیس به او غذا می دهد و تا او در حال غذا خوردن است بغچه ای را که او در حال دزدینش بود باز می کند و در آن تمام طراحی های پری برای بیمارستان کودکان را می بیند در او نور امیدی شروع بدرخشیدن می کند و او تصمیم می گیرد آخرین خواسته پری را جامعه عمل بپوشاند صبح فردا همچون قدیم با روحیه تازه به دفتر کار خود می رود کارمندان او از شدت خوشحالی نمی دانند که چکار بکنند او برنامه خود را برای ساخت بیمارستان کودکان توضیح می دهد و کارمندانش قوی ترین تیمها را برای شروع کار استخدام می کنند .


از طرفی تانی که حالا با قلب پری دوباره به زندگی بازگشته فکر می کند باید از خانواده اهدا کننده تشکر کند برای همین نامه ای می نویسد و پیش دکتر می رود و می گوید که می داند همسر آن زن دوست ندارد او را ببیند ولی خواهش می کند این نامه را به آنها بدهد تا آنها بدانند که او آدم ناسپاسی نبوده است هنگامی که از بیمارستان بیرون می رود و می خواهد سوار دوچرخه خود بشود ریشاب از ماشین پیاده می شود وقتی که از کنار تانی می گذرد تانی احساس می کند که با تمام وجود به سوی او کشیده شده و ریشاب نیز لحظه ای احساس ارتعاش میکند ولی برنمی گردد.
در این هنگام روز عروسی دوست پری از راه می رسد و در این عروسی یکی از دوستان عروس که شرکت می کند به همراه دوستش می رود و این دوست کسی نیست جز تانی . تانی به محض ورود تا چشمش به عروس می افتد احساس صمیمیتی نسبت به او می کند و عروس نیز ناخودآگاه به سوی او کشیده می شود و در این هنگام ریشاب از در وارد می شود . شروع می کند با عروس صحبت کردن و با او شوخی می کند و سعی می کند او احساس دلتنگی از نبودی جای خالی پری نکند عروس او را به دوستانش معرفی می کند و تانی هنگام معرفی دست ریشاب را با احساس بخصوصی لمس می کند در میانه مجلس و رقص از ریشاب می خواهند حلقه های عروس و داماد را بیاورد او هنگام برداشتن کوسن حلقه ها یک صفحه از دفترچه تانی که روی زمین می افتد میبیند و یک خط آنرا می خواند مجلس تمام می شود و روز بعد در دفتر کار ریشاب یکی از مشتری ها نشسته و تمام طراحی های آنها را رد می کند و ریشاب غمگین در کنار پنجره ایستاده و به هیچ چیز بخصوصی فکر نمی کند هنگامی که معاون ریشاب کاملا از مجاب کردن مشتری نا امید می شود ریشاب جمله ای را که در دفتر تانی دیده می گوید و مشتری این جمله را به عنوان شعار تبلیغاتی انتخاب می کند و کلی خوشحال می شود . وقتی مشتری می رود معاون ریشاب به او می گوید جمله به این زیبایی را چگون ساختی و ریشاب به او می گوید این جمله مال او نبوده بلکه مال تانی دختری است که در عروسی دیده .



ناگهان فکری به خاطر معاون ریشاب خطور می کند و آن این است که توسط این تانی بتواند ریشاب را به زندگی بازگرداند . او به خانه تانی می رود و به هر شکل که ممکنه خانواده او را راضی می کند که تانی در دفتر آنها کار کند و تانی از این پیشنهاد بسیار خوشحال می شود او تمام تلاش خود را می کند تا بتواند دل ریشاب را بدست آورد و در این میان معاون ریشاب نیز تلاش می کند که موقعیت را فراهم آورد و مرتب در گوش ریشاب از محسنات تانی می خواند ولی ریشاب به او می گوید که نه آینده این دختر را تباه کند و نه خود را خسته کند چون او بعد از پری هیچکس را به خلوت خود راه نمی دهد. آنها برای فیلمبرداری یک کار تجاری گروهی به مسافرت می رونر و در این سفر تانی به اشتباه گمان میبرد که ریشاب به او علاقمند شده . وقتی از مسافرت برمی گردند روز اول صبح زود تانی با یک دسته گل برای روی میز ریشاب وارد می شود در این هنگام گروه ساخت بیمارستان می آیند که گزارش کار خود را بدهند و ریشاب همه را به اتاق کنفرانس دعوت می کند در آنجا آنها سی دی انیمیشن کار را می گزارند و همه تماشا می کنند پس از پایان یافتن انیمیشن ریشاب نظر همه را در مورد آن می پرسد وقتی نوبت به تانی می رسد او از کار انتقاد می کند که در این هنگام ریشاب عصبانی می شود و شروع می کند به پرخاش کردن که تو به چه حقی به خودت اجازه می دی هر چی دلت می خواد بگی و از اتاق می رود بیرون معاونش بدنبال او بیرون می رود و به او می گوید چرا اینکار را می کند و این برخورد چیه ؟ در همین ضمن ریشاب چشمش به گلهای روی میز می افتد از منشی می پرسد این گلها را کی آورده ؟ و او جواب می دهد تانی و ریشاب عصبانی تر از قبل می گوید مگر به او نگفتید که من آلرژی دارم و بیایید گلها را ببرید معاون او از او می پرسد که تو به تانی آلرژی داری یا به گل ؟ و ریشاب به او می گوید آیا من به نصیحت نیاز دارم؟ و معاونش می گوید نه و تصمیم می گیرد از اتاق بیرون برود ولی بر می گردد و از او می پرسد مشگلت چیست و ریشاب می گوید مشگل من با هیچی نیست نه با تانی نه با گلها من با خودم مشکل دارم من نمی توانم پری را فراموش کنم مشگلم اینه که کم کم همه دارند پری را فراموش می کنند و من نمی توانم تحمل کنم اون برای من همه چی بود چرا این را درک نمی کنید.



آن شب معاون ریشاب سعی می کند به نوعی از دل تانی قضیه را در آورد و برای تانی توضیح می دهد که علت حساسیت ریشاب روی پروژه پری لوک اینه که اون همسری به نام پری داشته و چون او را در تصادف از دست داده و بدون اینکه بخواد مجبور شده قلب او را به دیگری هدیه کند می خواهد این آخرین خواسته او را اجرا کند به همین خاطر اسم پروؤه را پری لوک گذاشته اند. در همین هنگام تلفن زنگ می زند و چون او می رود تلفن را جواب بدهد تانی که دیگر از خود بیخود شده می رود و چون تازه متوجه شده که قلبی که در سینه او می تپد متعلق به پری است او به سراغ دکتر می رود و از او می پرسد و مطمئن می شود که اشتباه نکرده سپس به خانه می رود و شروع می کند با آنچه که دلش می گوید پروژ را طراحی می کند صبح روز بعد وقتی کارمندان پروژه او را می بینند همه خوشحال می شوند و تعریف می کنند آنشب تانی کابوس می بیند که ریشاب خودکشی کرده از خواب می پرد و مادرش پیش او می آید او موضوع را می گوید و مادرش به او می گوید باید به ریشاب واقعیت را بگویی روز بعد که او به خانه ریشاب می رود ریشاب با او بسیار بد برخورد می کند و سرانجام به او می گوید من نه تو را دوست دارم و نه از تو متنفرم ولی قبل از اینکه از تو متنفر شوم از اینجا برو تانی که احساس درد می کند از خانه بیرون می آید و جلوی در از حال می رود ریشاب او را به بیمارستان می رساند و آنجا می فهمد که تانی قلب پری را در سینه دارد و خواهرش که می آید به او نصیحت می کند که معلوم می شود انسان میمیرد ولی عشق نه بزار پری در جسم تانی برایت زندگی کند سپس ریشاب به بالای سر تانی می رود و به او می گوید پری من مطمئن هستم این قلبی که در سینه تانی می طپد متعلق به تو نیست اگر بود تو راضی نمیشدی که از کار بایستی و دختر جوانی را از زندگی محروم کنی قلب تانی دوباره به کار می افتد صحنه پایانی نشان می دهد ریشاب از خواب می پرد و به تانی می گوید خواب دیدم تو درد می کشی و جیغ می زنی و در عذابی تانی می گوید خواب بوده من اینجام و ریشاب می گوید ولی من از درد تو خوشحال بودم چون داشتی برایم بچه می آوردی نه یکی نه دوتا بلکه چهارتا .............




نويسنده: nena مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 23:37
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir